کاربر مهمان می نویسد "مقاله اي راجع به حسين پناهي
به ياد او كه بعد مرگش بيشتر او را خواهيم شناخت بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت . او را مي شناسيد و از نقشهاي او در فيلمهاي «مرد ناتمام ، آرزوي بزرگ ، مهاجران ، روزي روزگاري ، رعنا ، آبدار شاه ، روز واقعه ، دزدان مادر بزرگ و..... » ساعتها لذت برده و بازي زيباي او را تحسين كرده ايد . حسين پناهي در سال 1335 در استان كهكيلويه و بوئر احمد به دنياي آمد .
همان كودك كه شعر ميگفت و در شعرهايش به دنبال كسي مي گشت تا بيايد او را به دنياي ديگري ببرد . حسن تا ديپلم درس خواند و به تهران آمد و به دنبال گم شده اش به قم رفت و دو سال در مدرسه ي آيت ا.... گلپايگاني در خواند اما حوزه را ناتمام رها كرد و خود را با شعر و كتاب تنها گذاشت .
در سال 1365 با فيلم گال شروع به بازيگري كرد و در فيلمها و سريالهاي بسياري هنرنمايي كرد . مي توان گفت در تمام آنها نقش عاقل ديوانه نما را بازي كرد كه شايد جاي گزيني بر او نتوان پيدا كرد . پناهي برنده ي ديپلم افتخار بازيگري در نهمين جشنواره ي فيلم فجر به خاطر بازي در فيلم سايه ي خيال شد . او در پاسخ به اين كه چرا اين نقشها را مي پسندد گفت : پس از مرگم اين راز آشكار خواهد شد. اما هنوز اين راز آشكار نشده است . او بسيار مقتدر و توانا در فيلمهايش ظاهر شد اما عليرغم اين هنر والا همچون بسياري از هنرمندان بزرگ محجور ماند تا اين كه جسد اش را سه روز بعد از فوتش در منزلش يافتند . روحش شاد و يادش گرامي باد.
رسالت من اين است تا دو / استكان چاي داغ را / از ميان دويست جنگ خونين / به سلامت بگذرانم / تا در شبي باراني آنها را / با خداي خويش
چشم در چشم هم / نوش كنيم « حسين پناهي»
حسين پناهي در باره ي خودش ميگويد : « در كودكي نمي دانستم از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم چون هيچ موضع گيري خاصي در برابر زندگي نداشتم آن روزها ميليونها شعله ي گرم كننده در پس ذهن داشتم از هيئت گلها گرفته تا معماي بارانها ابرها و ... به سماجت گاوها براي معاش ، زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچينهاي سير ميشدم .
گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي هاي حواس ، توقعم را بالا برد ، توقعات بالا و ديده هاي محال مرا دچار كسالت مي كرد. و اين در نوجواني ام بود مشكلات راه مدرسه در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاها و كفشهايم به باران با همه ي عظمتش بد بين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها و اهميت دادن به سبزه قبا را از ياد برد . هر چه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قراردادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلائي دور و دورتر افتادم.»
اما با تمام اين دلتنگي ها حسين پناهي معتقد بود : « در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم نبودن ، بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است .»
ز حسين پناهي چند كتاب و نوار ( شعر ) به جا مانده كه نمونه اي از شعر
وي در ذيل مي آيد :
با تو ، بي تو
همسفر گيسوي خويشم به سوي گيسوي تو مي آيم
معلومي چو ريگ
مجهولي چو راز
معلومي ولي مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي باغ تو سپردم
اي همدم من
كاكل زرتشت ، سايبان مسيح ، مرا به سردترينها برسا
"