کاربر مهمان می نویسد "ظرفشويي دارد آب داخلش را هورت مي كشد گاهي مي خواهد همه چيز را ببلعد يك باركه سرم را رويش خم كرده بودم ، موهايم را كشيد. يا همين صبح ، كه استكان به دست از كنارش رد مي شدم ، وقتي استكان خم شد همه ي چاي را از آنجا مكيد الان هم بد جوري سروصدا مي كند خيلي عصباني است . نكند باز مي خواهد خون بمكد؟ كم كم دارم مي ترسم موهايم را بطرفش مي كشد احساس مي كنم روي زمين به طرفش مي لغزم جيغ مي كشم و دستم را به كشو گير مي دهم . كشو از جا در مي آيد قاشق چنگالها زمين مي ريزد آن يكي كشو هم از جا در مي آيد و خرت ؛ ظرفها زمين مي ريزند درِ كابينت بالايي باز شد و بشقاب پيش دستي ها افتادند زنگ در را مي زنند ، فرشيد در را باز مي كند مي آيد تو مرا صدا مي زند :« خانومم ،زينب خانوم » داخل آشپزخانه مي آيد و مرا مي بيند كه روي زمين نشسته ام پايم كنار بدنم خم شده و روي زمين پهن شده است .
موهايم جلوي صورتم ريخته و گريه مي كنم عصباني مي شود و داد مي زند ، سرِ من داد مي زند : «زينب اين چه وضعشه ؟! چرا ظرفارو ريختي رو زمين ؟! اين كه نشد زندگي . هر روز خسته كوفته مياي خونه مي بيني .» دهانش بوي سيگار مي دهد وقتي داد ميزند بويش حتي حال ظرفشويي را به هم مي زند ، اين فرشيد بد است فكر كنم از سيگار كشيدن است هر وقت سيگار مي كشد فرشيد بد مي شود . حرفش را ناتمام گذاشت و رفت توي پذيرايي . الان دارد برنامه ماهواره را مي بيند . نگاه مي كند ، نمي بيند . الان در فرشيد جان دعواست . فرشيد خوب دارد سر فرشيد بد داد مي زند . همانطور كه او وقتي سيگار مي كشد سر من داد مي زند . يعني فرشيد خوب هم سيگار مي كشد ؟! پدرم اينطور نبود پدرم وقتي خانه بود بد مي شد ، قلدرمي شد ، مي زد همه چيز را مي شكست . ولي فرشيد جان گاهي توي خانه هم خوب ميي شود . بالاي سرش پنكه سقفي دارد گروگركنان مي چرخد. گاهي فكر مي كنم چرا سرش گيج نمي رود ولي خوب معني ندارد ، پنكه سقفي كه سر ندارد كه گيج برود.پدرم چهار پنج نفر بود يك نفر قلدر كله شق كه هميشه به مادرم كتك مي زد . يكي ديگر يك پاك مرد كه از چهره اش نور مي باريد؛آن هم وقتي پاي روضه آخوندی مي نشست ، يا در مجلس ختم شركت مي كرد آن طـور مي شد . گاهي وقتــها هم كه جلــوي تلـوزيـون سياه و سفيدمان می نشست و برنامه مذهبي مي ديد تلوتلو مي خورد چشمهايش كم كَمكي تر مي شد آب دماغش را بالا مي كشيد و با خلط سينه فرو مي داد جلوي صورتش را مي گرفت و نمي گذاشت حتا آن خيسي كم را ببينيم ، ولي فرشيد آنطور نيست بخاطر همين مي گويم توي فرشيد دعواست هميشه ي خدا فرشيدها با هم دعوا مي كنند الان توي فرشيد چه كتك كاريي هست ! مادرم هميشه كتك مي خورد از پدرم . گوشه اي مي نشست شيون مي كرد وبه همه نفرين مي كرد و روز هزار بار آرزوي مرگ مي كرد ولي تا وقت كلفتــي خانه مي شــد بدون هيچ درخواستي كهنه اين بچه را عوض مي كرد ، غذا بار مي گذاشت ظرفها را مي شست . گـاهي فرشيد مي آيد و با هم ظرف مي شوييم آن هم وقتي است كه سيگار نمي كشد ؛ از اين مي گويم گاهي توي خانه خوب مي شود . ولي پدرم وقتي برنامه مذهبي مي ديد پاك مرد نوراني مي شد حالا كه فكر مي كنم متوجه مي شوم كه پدرم از شنيدن سروصداي عربي آن طور دگرگون مي شد مثلاً آن دفعه كه برادرم يك نوار ترانه عربي گير آورده بود و داخل ضبط صوت تك كاستمان كار گذاشت ، هم پدرم سر جايش تلو تلو خورد و اشك ريخت . فرشيد جلوي برنامه ماهواره نشسته است و رقص زنهـــايي كه لباس عجق وجق پوشيده اند را تماشا مي كند . يكي شان چيزي شبيه پيش بند پوشيده كه خيلي كوتاه است وروي سينه اش را به زور پوشانده و نافش بيرون است پشتش هم مثل بند كفش هاي كتاني برادرم است برادرم هم از پدرم كتك می خورد ولي او هرروز مي توانست بيرون برود مي توانست مدرسه برود مي توانست ول بگردد حتا مي توانست ما را كتك بزند ولي ما دخترها نمي توانستيم ، سه خواهر بوديم ويك برادر . پدرم بخاطر داشتن ما هميشه خودش را سرزنش مي كرد لابد بخاطر اينكه دختر بوديم شايد به همين خاطر توي خانه مان حبس مي شديم يا شايد مادرم را بخاطر اين كتك مي زد كه ما را زاييده بود ولي فرشيد دختر بچه ها را بيشتر دوست دارد . برادرم وقتي بزرگ و نرينه شد مثل پدرم شد ولي وقتي درس خواند عوض شد ديگر ما را كتك نمي زد آنوقت مي گفتند غرب زده شد . خيال مي كردم غرب يكي از لاتهاي محله بالا بوده كه برادرم را كتك زده برادرم هم از او مي ترسد و بخاطر همين ما را كتك نمي زند حالا هر كس لباسهاي شاداب و رنگارنگ بپوشد موهايش را خوب اصلاح كند و عينك آفتابي بزند به او مي گويند غرب زده . يعني غرب يكي بوده كه آنها را كتك زده بعد لباس تنشان كرده؟! پدرم يك نفر ديگر هم بود يك نفر كه به زور مي شد شناختش بعضي وقتها خيلي چاپلوس مي شد بعضي وقتها هم يك كلاهبردار بزرگ بود در خريد و فروش گوسفند چه دروغها يي كه نمي گفت . درباره ي گوسفندي كه از وقتي كه به دنيا آمده بود رنگ يونجه ي تازه را نديده بود و همه اش نان خشك خورده بود مي گفت براي خوراك زمستانش از از شهرهاي گرمسيري يونجه آورده حتي براي اينكه نشان دهد راست مي گويد پاي همان سروصداهاي عربي را وسط مي كشيد . زن دارد مي رقصد دامن پوشيده و دامنش خيلي كوتاه است و از كمر تا يك وجب بالاتر از زانويش را پوشانده نمي دانم اگر اينــطور لبـاس بپــوشم فرشــيد چـه كار مي كنـد پدرم كه حتماً مرا مي کشت بخاطر آبرويش كه مي ريخت . سالها فكر مي كردم آبروي مرد ها چيزي داخل لباس زنهايشان است فرشيد دارد صدا مي زند :«خانومم، زينب خانوم » تلوزيون و ماهواره را خاموش مي كند به آشپزخانه مي آيد و مي گويدهرچي شكسنه فداي سرت گلوم خشك شده يه چايي دم كن بخوريم :«قرصاتم كه نخوردي» يك ليوان آب و قرصهايم را مي آورد مادرم را يكي ازهمين ظرفشويي ها بلعيد پدرم خسته و پكر بود مي خواست يكي را بگزد از برق چشمهايش معلوم بود .به تلوزيون نگاه مي كرد برادرم روي كتابش خم شده بود گوش هايش را گرفته بود و درس مي خواند مادرم خواهر كوچكترم را بغل كرده بود سر او را روي سينه اش گذاشته بود دستش را به آرامي به پشت خواهرم مي زد و سر جايش مي جنبيد
« لا لا ، لا لا ، گلم جونم . لا لا لا لا » از كنارش مي گذشتم پايم به استكان چاي خورد چاي روي فرش ريخت پدرم داد زد« مگه كوري دختر »از جايش بلند شد به طرفم دويد و مرا زير كتك گرفت . خون خون مادرم را مي خورد جانش به لبش رسيده بود خواهرم را روي زمين دراز كرد به طرفمان آمد و سعي كرد تا مرا از دست پدرم بگيرد پدرم از موهايش گرفت و به طرفي هلش داد مادرم دستش را روي سرش گذاشت و در حالي كه مي ناليد گفت :«بي شرف بي حيا » پدرم به طرفش رفت و او را زير مشت و لگد گرفت . مادر روي زمين افتاد مادر كه خون دماغ شده بود بلند شد و تف كرد تو صورتش . بعد در حالي كه پدرم را نفرين مي كرد به طرف آشپزخانه دويد .در حالي كه مي گفت «خدا ذليلت كنه ؛ خدا به خاك سيات بنشونه ؛ بي حيا ؛ بي بته » پدرم هم دويد توي آشپزخانه كارد را برداشت مادرم سر ظرفشويي خم شده بود كارد را به گردنش زد سرخ شد ، پاشيد . جيغ زدم توي گلو جيغ زدم همه خون مادرم را مكيد ، ظرفشويي خون مادرم را مكيد دهانش كف كرده بود خون ......
"