کاربر مهمان می نویسد "
.....ابرو باد و مه و خورشیدو
.....تا تو نانی به کف آری و
نان بود؛
سفره بود؛
.زمستان گذشته بود
.اندوه سالهای پریشان گذشته بود
نان بود؛
خانه بود؛
...در و پنجره ستون
.سقفی که از چکاچک باران گذشته بود
....لیوان و دیس و قاشق و نوشابه و یخ و
شش اشتها
.که از مزه ی نان گذشته بود
آقا چقدر کلیه هایم چقدر شد؟
آقا حساب کن ریه هایم چقدر شد؟
اعلاست چشم عینکی ام روی هم چقدر؟
با خنده های زورکی ام روی هم چقدر؟
آقا ببین دو پای مرا آهوانه است؟
این کتف شصت سالگیم چارشانه است؟
آقا قبول معده کبد هم برای تو
اصلاً دلم ...بیا به جهنم برای تو
نان بود؛
سفره بود؛
.زمستان گذشته بود
.مردی بدون واسطه از جان گذشته بود
مردی که تکه تکه خودش را حراج کرد؛
از خشم هولناک خدایان گذشته بود؟
نان بود؛
سفره بود؛
کتاب و ترانه بود؛
.فصل سکوت کهنه ی انسان گذشته بود
"